بسم الله و به اذن الله
دوستم، هموطنم، همزبانم!
استاد ایلیا «میم» از سن شانزده سالگی آموزشهای خود را در سطح محدودی از شاگردان عملاً آشکار نمود.
این تعالیم عملی و نظری تا سالها بعد در همین سطح محدود جریان داشت تا اینکه در سن 23 سالگی اولین دورۀ عمومی سخنرانیهای استاد ایلیا «میم» در تهران آغاز شد و با استقبال فوق العاده و گسترده مردم و بویژه جوانان، دانشجویان و اصحاب قلم و فرهنگ و فکر ، مواجه گردید .
استقبال از سخنرانی های استاد به حدی بود که بعد از مدت کوتاهی هیچ یک از سالنهای سخنرانی موجود در تهران گنجایش پذیرش همۀ حاضران را نداشت.
برای من که جلسات و سخنان زیادی از این و از آن شنیده و خوانده بودم، سخنان زنده و روح بخش او (با آن سن و سال) عجیب و بعید مینمود و هزاران فکر عجیب و غریب به سراغم میآمد که او چیست و کیست و قصدش چیست و برای کیست و چنین و چنان...
نمی دانم چرا آدمی چنین است؟! چرا سخنان پاک را میشنود، روح و قلبش حقیقت را دریافت میکند و ... ولی اما سخنگو را، جادوگر و جاسوس و کژراهه رو میخواند!؟؟ این درد است. بیماری است. درد بیباوری که آدم را از بهشت تا زمین، و فرشته را از عرش تا شیطان، به زیر می کشد.
دوستان، می دانید بی باوران با استاد ایلیا چه کردند؟